بديع الزمان فروزانفر
773
شرح مثنوى شريف ( فارسى )
افتاد و پير چنگى از خواب بيدار شد ، عمر را با سيماى هيبت انگيز عمرى بالاى سر خود ديد ، بترسيد و بر خود لرزيد و گفت خدايا سرانجام محتسبى را بر سر پيرى چنگى فرستادى . عمر گفت مترس و رميده خاطر مباش كه اينك پيغام خدا و بشارت نواخت برايت آوردهام ، خدا سلامت مىكند و از حالت مىپرسد ، اين زر به مزد چنگى كه براى خدا زدى بگير و خرج كن و باز هم بيا و بگير . در ضمن اين حكايت ، مولانا چند نكتهء دقيق باشارت گنجانيده است ، وَ الْعاقِلُ يَكْفيهِ الْاشارَةُ . يكى آن كه وصول به حق ، موقوف به صورتى خاص از پرستش نيست ، شرط اصلى سوز دل و اخلاص جان است كه با وجود آن ، آواز چنگ و سازهاى ديگر ، حكم عبادت مشروع مىگيرد و به خدا مىرساند ، بر خلاف آنها كه از سعهء رحمت غافل ماندهاند و گمان مىبرند كه خدا پرستى شكلى و هيأتى خاص دارد كه جز در همان صورت ، هيچ طاعتى پذيرفته نمىشود و يا پندارند كه دعاى مقبول آنست كه در تركيبى موروث و زبانى ديرينه سال از قبيل عبرانى و سريانى و جز آن ، خدا را بدان ياد كنند ، لاجرم كلماتى بر زبان مىآورند كه معنى آن را درك نمىكنند و اگر كسى كه آنها را بهم پيوسته است ، حالتى خوش داشته و از سر حالت آن كلمات را در لفظ آورده است ، آنها بعلّت عدم فهم ، آن حالت را در درون خود احساس نمىكنند . ممكن است كه مولانا نظرى به منكران سماع داشته و بدين وسيله خواسته است كه قوّت انكارشان را درهم شكند زيرا چنان كه مىبينيد آواز چنگ مقبول خدا واقع شده و عمر با همه سختگيرى بدل جويى پيرى چنگ زن ، مأمور گرديده است . دوم ، واسطه شدن عمر با وجود خلافت و شدّت در اقامهء حدود ،